مشخصات مدیران سایت

مدیر فروشگاه

info@ketabepars.com

بریرانی

barirani@ketabepars.com

خرّم

khorram@ketabepars.com

عضو: 12
اخبار: 24
لینک ها: 0
Home arrow یادداشت هفته arrow یادداشت هفته arrow یادداشت هفته
یادداشت هفته ساخت PDF چاپ ارسال به دوست
رای کاربران: / 2
ضعیفعالی 
نویسنده بریرانی   
1388/06/05 ساعت 09:51:34

لطفا خانم قرباني ملاحظه فرمايند!
براي خيلي از خانواده ها جلسه ي اؤليا و مربيان ، جلسه ايي است كه مدير مدرسه مي آيد ، چيزهايي مي گويد و آخرش از گفته هاي‌اش نتيجه مي گيرد كه بايد به مدرسه كمك مالي شود . پس جلسه ي اؤليا و مربيان يعني نشستي براي گرفتن پول، به زبان خوش يا به زور ! به همين دليل اغلب خانواده ها از شركت در اين‌گونه جلسات خودداري مي كنند و هميشه وقت دعوت به جلسه خودشان را به آن راه مي‌زنند . اما راست‌اش من حس ديگري نسبت به اين جلسات دارم . يعني داشتم . من اعتقاد داشتم كه اين جلسات بهانه‌ايي است براي نزديكي و همكاري بيشتر والدين و مربيان با هدف هرچه بهتر ساختن امر آموزش . با همين نگاه در جلسه ي اولين سال تحصيلي پسرم شركت كردم .

http://www.golagha.ir/uploads/news/webnameh/book/salmantaheri98756book.jpg

هيچ يادم نمي رود وقتي وارد مدرسه شدم و موكت خاكي و كثيفي كه براي نشستن والدين در راهرو مدرسه پهن شده بود را ديدم چه حالي پيدا كردم. وقتي كفش‌ام را در آوردم و با خجالت دو زانو گوشه‌يي نشستم و زماني كه آقاي مدير داشت از كمبودها مي گفت و من در فكر اين بودم كه پاي خواب رفته‌ام را چه‌طور جا به جا كنم ، تمام ايده ها و افكار نويي را كه در ارتباط با دانش آموزان در سرم بود ، فراموش كردم . در پايان جلسه مدير از خانواده‌ها خواست تا اگر پيشنهادي دارند بيان كنند . كسي حرفي نزد . جز همهمه ايي آني و نامفهوم، انگار عده ايي ناراضي بودند از اين كه مجبورند به مدرسه كمك مالي كنند، كه آن عده هم ثانيه ايي بعد خاموش شدند . من كه تازه چرت‌ام پاره شده بود، دست بالا بردم و در حالي‌كه به سختي روي پاهاي خواب رفته‌ام ايستاده بودم‌، اجازه ي صحبت خواستم. تا جايي كه خبر داشتم مدرسه ي پسرم كتاب‌خانه نداشت  و من كه خاطره‌ي شيريني از كتابخانه‌ي دبستان با آن كتاب‌هاي پر از عكس‌هاي بزرگ رنگارنگ و مطالب چند خطي كه با فونت درشت نوشته مي شد، داشتم . پيشنهاد ايجاد يك كتابخانه‌ي عمومي براي همه‌ي بچه‌هاي مدرسه و چند كتاب‌خانه براي هر كلاس را مطرح كردم . روي سخن‌ام با مدير و اوليا بود . اما هنوز حرفم تمام نشده بود كه ديدم خانواده ها تك تك دارند جلسه را ترك مي كنند . در حالتي كه در نگاه‌شان مي شد جمله‌ي : برو بابا حال داري! را به وضوح ديد. جلسه خلوت شد و من تا به خودم جنبيدم ديدم در دفتر مدرسه نشسته‌ام و بي چك و چانه به عنوان رئيس انجمن اؤليا و مربيان انتخاب شده‌ام . اين اولين و البته آخرين پست رياستي بود كه به بنده پيشنهاد شد! من كه فقط مي خواستم هرطوري شده كتابخانه‌ي مدرسه را راه بيندازم، چشم بسته زير صفحه‌ايي را امضا كردم كه به موجب آن مي‌شدم نماينده‌ي والدين در مدرسه. از آن روز كارم شده بود يادگيري روش‌هاي كتابداري، سر زدن به كتابفروشي‌هاي شهر و خريد كتاب‌هايي كه مناسب بچه‌هاي مقطع دبستان باشد. شب‌ها مي نشستم و كتابخانه‌ي كوچك كلاس‌ها را طراحي مي كردم. تصميم گرفته بودم با جعبه‌هاي چوبي ميوه قفسه‌هاي رنگي بسازم و در هر كلاس حدود سي ، چهل كتاب داشته باشيم. البته تهيه‌ي آن همه كتاب براي من به تنهايي خيلي هزينه بر بود. اما مي‌شد از بچه‌ها كمك گرفت. كافي بود هر دانش آموز تنها يك جلد كتاب به كتابخانه‌ي مدرسه هديه كند. كتاب‌هاي كودك خيلي ارزان بودند و در مقايسه با چيپس و پفكي كه بچه‌ها هر روز می‌خوردند قيمتي ناچيز داشتند. پس بدون شك خانواده‌ها هم‌كاري مي‌كردند. در خيال‌ام كلاس‌هاي ساده و محقر بچه‌ها را مي‌ديدم كه با قفسه‌هاي رنگي  پر از كتاب چه شكوهي پيدا كرده بودند. فكر كردم با صرف وقت كمی مي‌شود روش‌هاي كتاب‌داري را به بچه‌ها ياد داد تا در هر كلاس از ميان خود بچه‌ها كساني براي نگه‌داري از كتاب‌خانه انتخاب شوند. اين كم هزينه ترين و پر سودترين كاري بود كه مي شد براي بچه‌هاي مدرسه كرد. روزها مي‌آمدند و مي رفتند و مدير دبستان تقريبا هفته‌ايي يك بار مرا احضار مي‌كرد. روزهاي اول من با شور و حرارت مي‌نشستم در دفتر مدرسه و از نقشه‌هاي‌ام براي كتاب‌خانه‌ي مدرسه براي مدير و معلم‌ها مي‌گفتم . همه در سكوت به من گوش مي‌كردند و در آخر معلم‌ها تك تك مي‌رفتند سر كلاس و آقاي مدير هم چند دسته چك به من مي‌داد تا امضا، كنم و بعد از كلي تعارف كه هيچ ارتباطي به حرف‌هاي من نداشت، مرا روانه مي‌كرد. كم كم فهميدم براي آقاي مدير هيچ اهميتي ندارد كه مدرسه كتاب‌خانه داشته باشد يا نه. او فقط مي‌خواست بعضي هزينه‌هاي مربوط به لوله كشي گاز و تهيه‌ي بخاري را از خانواده ها بگيرد و آخرين سال خدمت‌اش را هم بگذراند و با خيال راحت بازنشسته شود. در جلساتي كه من به عنوان نماينده‌ي والدين با اوليا مدرسه داشتم هيچ حرفي از بچه‌ها نبود، همه تمركزشان روي اين بود كه چه‌طور خانواده‌ها را مجاب كنند تا از ايشان كمك‌هاي نقدي دريافت كنند. البته گاهي هم آقاي مدير و ناظم از بي‌تربيتي بچه‌ها شكايت مي‌كردند. اين كه حرف گوش نمی‌کنند. خيلي‌هاشان درس نمي‌خوانند. مسئوليت پذير نيستند. سروقت به مدرسه نمي‌آيند و به موقع خانه نمي‌روند و تمام وقت‌شان را در كلوپ بازي كه ديوار به ديوار مدرسه بود مي‌گذرانند. بارها مي‌ديدم ناظم بچه‌ها را تهديد به تنبيه بدني مي‌كند. مدير سر بچه‌ها فرياد مي‌كشد . معلم‌ها خسته و بي‌حوصله از سر به هوايي بچه‌ها، فحش نثارشان مي‌كنند . البته اين‌ها با تصوير ايده آلي كه هر خانواده از مدرسه دارد متفاوت است اما اين اتفاقات كاملا واقعي بود. من كه ديگر خاموش‌ترين عضو جلسات بودم‌، با خودم فكر مي‌كردم شايد كتاب يكي از به‌ترين راه‌هاي درمان اين ارتباط بيمار بود. با كتاب مي‌شد فرهنگي نو به بچه‌ها تزريق كرد. با كتاب مي‌شد دنياهاي جديد را به بچه‌ها نشان داد. با كتاب مي‌شد روش فكر كردن و لذت انديشيدن را به بچه‌ها آموخت . با كتاب مي‌شد حتي بازي‌هاي جديد به بچه‌ها ياد داد. اگر مي شد، اگر مي شد فقط يك كتاب‌خانه در مدرسه راه انداخت و مسئوليت‌اش را به خود بچه‌ها محول كرد، شايد اين نيروي افسار گسيخته كه از درو ديوار مدرسه بالا مي‌رفت جهتي درست پيدا مي‌كرد. هر از گاهي به دعوت مدير به مدرسه مي‌رفتم و در سكوت چند برگ اوراق بهادار و بي‌بها را امضا مي‌كردم ، بچه‌ها را مي‌ديدم كه زنگ تفريح عده‌اي‌شان گوشه حياط ولو شده‌اند و عده ايي ديگر با هم گلاويزند و در خاك مي‌غلطند . ناظم با چوبي بلند در حياط قدم مي‌زد و گاهي يقه‌ي بعضي‌ها را مي‌گرفت و مي‌چسباندشان به ديوار …
 يادش به خير خيال كنم كلاس سوم بودم. خانم قرباني با آن صداي دورگه و پوست سبزه. معلم امورتربيتي بود. همه دوستش داشتيم. چون مدام مي‌خنديد و خيلي هم ريز نقش و فرز بود. مثل خودمان بود. با ما قاطي مي‌شد. حالا كه فكر مي‌كنم مي‌بينم آن‌روزها احتمالا سن حالاي مرا داشت. اما جوري رفتار مي‌كرد كه انگار از خود ما بود. شوق كتاب خواندن را بعد از پدرم او در من زنده نگه داشت. خانم قرباني منبع گرمي و محبت بود. زنگ تفريح كه مي‌شد بچه‌ها مثل حشراتي كه دنبال نور مي‌پلكند ، دور و بر خانم قرباني را مي‌گرفتند. هر جا خانم قرباني بود بچه‌ها هم همان‌جا جمع مي‌شدند . و انصافا خانم هم خوب كارش را بلد بود. زنگ‌هاي تفريح وقتي همه‌ي معلم‌ها داشتند گلويي تر مي‌كردند، خانم قرباني مي‌نشست توي كتاب‌خانه.  همين كافي بود تا بچه‌ها را بكشد آن‌جا. قفسه‌هاي فلزي كتاب و ميز بزرگي كه خانم قرباني خندان با آن مقنعه‌ي مشكي و روپوش قهوه‌ايي مي‌نشست پشت‌اش، كتاب‌هاي پر از تصوير و نوشته، قصه‌هاي كودكي، پنج تومن حق عضويت، كارت كتاب‌خانه، چسب‌هاي كاغذي كه حروف الفبا روي‌اش نوشته شده بود، بايد مراقب باشم كتاب‌ها را به موقع و سالم تحويل بدهم، درس نظم و امانت‌داري، مسابقه‌ي كتاب‌خواني، شوق خواندن و به ياد سپردن، شوق نوشتن، زنگ‌هاي تفريح پربار … آه خانم قرباني چه قدر دلم براي‌ات تنگ شده. چه قدر خواستم جاي تو باشم. چه قدر خواستم مثل تو، از خودم پل بزنم به دنياي ناشناخته‌ها. خانم قرباني جاي تو در مدارس ما چه قدر خالي است.


یادداشت های بازدیدکنندگان
نام شما / ایمیل شما

آخرین بروز رسانی ( 1388/06/08 ساعت 18:35:53 )

 

 
منوی اصلی
صفحه اصلی
درباره ما
تماس با ما
جستجوی پیشرفته
تازه ها
نقد کتاب
یادداشت هفته
مقالات
جمع خوانی
برگی از یک کتاب
دو كلمه از شما
در دنياي مجازي چه خبر است؟

 

 

 
     

Copyright Ketab e Pars.All rights reserved.

Supported by MSM Company Host by trisha hosting
Free counter and web stats
MamboLearn.com