|
دمی با "دیوانه در مهتاب"
وقتی شنیدم اثر تازه حمید رضا نجفی وارد بازار کتاب شده است تب کردم؛ تب خواندن... .همان تبی که هنوز پس از چند بار خواندن " باغهای شنی" گرفتارش هستم. برای گرفتن مجموعه داستان دیوانه در مهتاب ناشکیبا بودم. اما وقتی فروشنده کتاب را به دستم داد آه از نهادم بر آمد. مجموعهای که فقط سه داستان را در خود جای داده بود. هیچ، مادر، فیل شمالی. کم بود و به گمانم حالا که به گنجینهای دست پیدا کرده بودم چرا بیشتر نبود؟ با این اوصاف به حمید رضا نجفی ایمان داشتم. با شتاب خودم را به جای بی سر و صدایی رساندم و در کتاب شیرجه زدم.
(( یارو کلهاش مثل سر نوزاد بود. گرد و پر مو. مو نبود، پشمهایی نازک وتنک. پوستش رنگ گرمک رسیده، چین و چروک عمیق داشت. رنگ همان گرمک، کمی شکل گورزاها بود...)) (( وقت آزاد نداشتم یاد شما مانده است توی کلهی ما حتما که خنده کردی به حرف ما که پرسیدم وقت آزاد چی هست شما فرمودی خیلی زرنگ هستی سرپرست هم میگوید شما زرنگ هستی به ما چون وقتی همه جا برق میزند ما تی کشیدیم همه جا اما گول نمیخورم که زرنگ هستم تا شما فرمودی خیلی زرنگ هستی چون وقت آزاد نداری به این روی قبله ما از اول هیچ موقع وقت آزاد نداشته هنوز راه نمیبرم چی هست وقت آزاد شما گفتی برویم منزل ما فرمودی الان معلوم میشود هر چه قدر وایسادیم منتظر شدیم معلوم بشود نشد هیچ ولی شما بوی خوب دادی و شکل عروسکهای بخش اطفال بودی و به ماه خوب نگاه میکردید...)) هیچ
بعد از خواندن داستان اول کاری به جز خاموشی از دستم بر نمی آمد. عشق، نفرت، مرگ، حسد، عقده و بزهکاری، سر راست و با نازککاری های حیرت انگیزی به قلم در آمده بود اما با همهی سرراستی انگار این امیال را با قلم نجفی به طرز متفاوتی تجربه میکنی، همه چیزهایی که فکر میکنی همیشه با آنها سر و کار داری تازه برایت رو میشود با واژههایی که نمیدانی تا به حال چرا نه دیدهای و نه شنیدهای. به یقین به سبب توانایی بیهمتای نویسنده در زبان خاص اثر است که حوادث عادی و روزمرهی زندگی غیر عادی و متفاوت میشود. زبان در دست نویسنده همچون سلاحی برنده است که زخماش تا مدتها پایدار است. نجفی برای بازیگران داستاناش که چندان هم متنوع نیستند هیچ تبلیغی نمیکند. آنقدر آنها را خوب لو داده است که نیازی به کند و کاو نداری و فقط ورق میزنی تا به آخر داستان برسی اما ناگفته نماند که ورق آخر داستان را کش میدهی تا به پایان نرسد...تناقض غریبی است....از یک سو بیتابی تا بدانی آخرش چه میشود و از سویی نمیخواهی لذت خواندن را از دست بدهی. "هیچ" یکی از پر مغز ترین و دلچسبترین داستانهای کوتاهیست که تا به حال خواندهام. برای " یارو"ـ که کلهاش مثل سر نوزاد بود ـ نمیتوان در ادبیات داستانی حتی نسخهی مشابه پیدا کرد و این جای ستایش دارد.
(( گروهی از جانوران شب بیدارند. بعضیشان در جاهای تاریک زندگی میکنند فقط، و دستهای در مکانهای مرطوب. اما من از انواع مشترک آنها مشتق شدهام، احتمالا منحصر به فرد که سیگار هم میکشد و اگر روزگار بگذارد شعر هم میگوید...)) مادر در شروع داستان گمان میکنی با یک مسخ دیگر طرفی. اما همه چیز آشناست و در نزدیکی ما اتفاق افتاده است. در یک فضای بسته که راوی گاهی تو را از آنجا تا سر کوچه میبرد و به سرعت به همانجای ساکن و بی روح باز میگرداند بی هیچ دردسری. حادثهی خارقالعادهای رخ نمیدهد. چون حوادث رخ دادهاند و فقط میخواهی بدانی که حدسهایت درست بوده یا نه؟ کلام طنز آمیز و نیشدار راوی ( نویسنده ) بی آنکه هیچ دراز نویسی در کار باشد بیشتر از هر چیزی ایمانات را به حدسهایی که زدی تقویت میکند ولی با اینحال نمیتوانی زیاد به خودت اعتماد کنی... معلق میمانی آخرش.
((...قسمت کروی بالای برج بلند دور را میبینم که آن طرف شهر کم کم بالا میرود. همانجا که خواهرم از لبهاش شیرجه زده بود. حدس میزنم با آن مانتو گل و گشاد مشکیاش مثل کلاغهای بعد از ظهری زمستان بود که از بالای چنار شیرجه میزنند و بعد اوج میگیرند؛ اما شهره فقط شیرجه زد. شاید خیال داشت اوج بگیرد؛ ولی نگرفت هیچ، یک کاج تپل را له و لورده کرد و بعد هم فرو رفت توی زمین. شوخی نیست دویست و سی، چهل متر ارتفاع ضرب در وزن شصت، هفتاد کیلویی شهره...)) فیل شمالی "شهره" از آن تیپهایی است که شاید هیچ وقت فراموشش نکنی؛ مثل راوی که همهاش خودش را به آن راه میزند تا شهره را به هیچ بگیرد اما "فیل شمالی" پر از شهره است؛ فقط ده صفحه با "شهره" زندگی میکنی و به گمانام برای همیشه در دیگران به دنبال شهره میگردی. میترسی به دختر کم حرف و نجوشی بر بخوری که روی لبهی بام راه میرود و یقین داشته باشی که روزی از لبهی بامی، برجی یا ساختمانی شیرجه می زند و مانند شهرهی فیل شمالی خاطر تلخش در خاطرت میماند. آنچه در مورد دیوانه در مهتاب نوشتم به لذت منحصر به فردم از خواندن آثار نویسنده باز میگردد و معرفی اثر تازهی او تنها برای شریک کردن دیگران در این لذت بود؛ دیگرانی که او را میشناسند و غنیمتاش میشمارند و کسانی که هیچ شناختی از او ندارند. بنابراین بررسی داستانهای وی از نظر تکنیکهای داستان نویسی را به کسانی وامیگذارم که در این باب صاحب نظرند.
مجموعه داستان دیوانه در مهتاب توسط نشر چشمه در 74 صفحه منتشر و وارد بازار شده است. دیوانه در مهتاب یک فرصت است؛ فرصتی استثنایی برای شناختن قلم حمیدرضا نجفی و لذت بردن از آن. فرصت خواندن این مجموعه را از دست ندهید.
|