|
در دنياي مجازي چه خبر است؟ |
|
|
|
|
نویسنده به نقل از بامداد خبر
|
|
1388/07/17 ساعت 16:11:49 |
|
حمید نجفی در گفتگوی اختصاصی با بامداد خبر:
کاش میشد برای هر حرف تازهای، واژهی تازه خلق کرد
بامدادخبر- سامره پاریاب: حميدرضا نجفي متولد 6 آذر 1343 تهران است. برنده جايزه اول از مجموعه داستان اول گلشيري در سال 1384و جوايز متعدد براي رمان كوچه صمصام در سال 1382شده، مجموعه داستان باغهای شنی نوشته حمید نجفی به عقیده منتقدان یکی از جدی ترین آثار ادبی سالهای اخیر است. اثر تازه او يعني "ديوانه در مهتاب" نيز به تازگي توسط نشر چشمه منتشر شده است. مصاحبه ما با او مفصل بود نجفی اما با حوصله و تواضعی کم نظیر پاسخگوی سوالات ما شد. در مراسم دریافت جایزه گلشیری برای باغهای شنی، محمد علی سپانلو این نوید را به دیگران داد که حمید رضا نجفی، ژان ژنهی ایرانی خواهد شد. با هم مشروح این گفتگو را میخوانیم.
.jpg)
تولستوی، رمان، داستان کوتاه و انواع هنر را وسیلهی تزکیه و تهذیب اخلاق اجتماعات بشری میداند و نظریه هنر برای هنر را مردود میشمارد و سخت میکوبد؛ بر خلاف سامرست موام. کدام دیدگاه را میپسندید؟ نظریه هر دو همان قدر درست و در عین حال سوء تفاهم برانگیز است که انگور و عنب و ازوم و ...موام در میان ده انتخاب خود از آثار جاودانی و جهانی ادبیات، آثاری را برگزیده که هر کدام به تنهایی در زمینه تهذیب اخلاق و تزکیه به نوعی تالی متون مقدسند. موام جنگ و صلح و را در این ده اثر برگزیده، جای داده. تولستوی اما، در آثارش- خصوصا جنگ و صلح- آن چنان هندسه و ساختمان جهان داستان را بر اساس استاتیک و زیبایی شناسی بنا میکند که عقل حیران میماند. پس هر دو راست میگفتند. آیا اثری را میشناسید که ساختمان زیبایی شناسی محکمی داشته باشد– فرم- و حاوی مضامین بلند و یا عمیق و مشترک بشری نباشد؟ البته در این وجه قطعا پرداختن به چنین چیزی، حدی از فرهیختگی را لامحاله میطلبد که ناگزیر است و برای هنر هنرمند از نان شب واجب ترـ سه تاکیدـ اما به قول آرتور کوستلر ما مثل خوابگردها در این جهان راه میرویم و مثل خوابگردها دقیقا قدم ها را همان جایی میگذاریم که باید و هرگز سقوط نمیکنیم. به این معنا که هر چه کنیم دارای معنایی است بالاخره. پس چگونه کردن ـ فرم ـ یا در این منظر قدم گذراندن است که اهمیت پیدا میکند یا بهتر بگویم الویت. هر دو اثرتان از ابتدا با اقبال و کامیابی رو به رو شدند؛ آیا کاری هست که هرگز تمایلی به چاپ آن نداشته باشید؟ کامیابی آثار اینجا مصداق اندک متفاوتی دارد. شاید بتوان این کامیابی را جسارتا کامبخشی نیز قلمداد کرد! و این زمانیست که مخاطب به حظ مورد نظرتان رسیده- بلکه هم بیشترـ متاسفانه از نعمت تواضع و شکسته نفسی بهره زیادی نبردهام که بگویم خیلی لطف کرده و از سر بنده نوازی بوده مخاطب بیرحمتر از این حرفهاست ـ به دریافتی عاطفی شبیه به عشق ورزی با مخاطب میرسی و خب در این منظر اگر اثری باشد که مخاطبش را آنقدر خاص احساس کنم که نشود منتشرش کرد ـ بعید است چنین اثری داشته باشم جز کارنامه مدرسهام ـ تمایلی هم به چاپش ندارم. خوشبختانه الان دیگر پیشرفت کردیم و متولیان و مجریان امور چاپ و نشر، این زحمت را جلو جلو متقبل شده و مشخص میکنند چه اثری به کار انتشار میخورد یا نه که لازم است در همین جا از ایشان تشکر و رضایت کامل را اعلام کنم، رضوان خدا برایشان باد، ما چه کارهایم! تلخ مینویسید و طنز آلود... نرخ شادی در داستانهایتان کم است. در باغهای شنی که اینطور بود. در اثر جدیدتان هم این شیوه را در پیش گرفتید؟ من زیاد فرق تلخ و شیرین را نمیفهمم ـ شیرین ها تلخترند انگار ـ اگر هم منظورتان هپی اند (Happy End)است من فقط سعی میکنم روند داستان را پیش ببرم و اگر جایی طنز و مطایبه لازم است جانشین آن نرخ شادی منظور کنم، اگر به سیر طبیعی داستان لطمه نزند. استفاده از شادی به عنوان عنصر داستانی تابعی از متغییرهای داستانی است که من این عناصر را از محیط عینی و ذهنی انتخاب و اخذ میکنم و حتی کمی شخصیتر بگویم شادی من تصویر کردن همین چیزهاست، چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد را در عکس اش نیافتم. در دل غمگین، شادی، هیچ شادی یافت نمیشد. انگار که دوشادوش امید از این دنیا گورشان را گم کردهاند و تنها تصویر و تصورشان در قالب هنر را جایگزین شادی و امید کردهایم. قدرت زیادی در خلق شخصیتهای باغهای شنی از خودتان نشان دادید. به قدری ظریف و استادانه طراحی شدهاند که هیچ تناقضی در رفتار و کردارشان دیده نمیشود. از سوی دیگر نویسنده هیچ گونه تبلیغی برای آنها نکرده است. آنها را از روی کسانی که میشناختید آفریدید؟ شخصیتها را میشناسم و با آنها زندگی کردهام. دوستانی از آنها داشتهام. زیستن آدمها با همدیگر تاوان دارد. هزینهای تقریبا یکسان. ما در اغلب مکانهای اجتماع، پادگان، مدرسه، زندان و اداره، ساختمان محل سکونت و همه نقاط تجمع بیش از دو نفرِ جامعه، انتخاب نمیکنیم بلکه مجبور به کسب فیض از محضر شریف همدیگر میباشیم. پس حالا که هزینههای تقریبا یکسان متقبل میشویم بهتر است به جای نفرت، نه عشق که شناخت از هم کسب کنیم. در گام اول به نظر میرسد زبان و دنیای مجموعه باغهای شنی پیچیده و ناشناخته است. خواننده وارد دنیایی میشود که فقط چیزی از آن شنیده و شاید فقط کسانی که از آنها گفتید و به خواننده شناساندید قادر به درک این فضا باشند. اما به تدریج ارتباط ناگستنی بین زبان اثر، خواننده و فضای داستان ایجاد میشود. ترکیب شگرفی است. چگونه به آن دست پیدا کردید؟ بله. در تمام داستانهای باغهای شنی این ترکیب زبانی و نا آشنایی را به آشنایی مبدل کردن اتفاق افتاده است و مکانیسم رمزهای زبانی این اثر در استفاده از کلمات آشنا به جای چیزهای نا آشناست برای حفظ از نامحرم. گمانم کارکرد رمز هم بدین گونه است یعنی یک چیز آشنا را در یک چیز آشنای دیگر پنهان کردن به منظور نا آشنا کردن آن. خواننده خودش را با قهرمان داستان درگیر میکند و خیلی وقتها به جای او زندگی میکند. میتوان درگیر قهرمانان باغهای شنی شد اما اینکه خودت را به جا ی آنها بگذاری، دشوار است. نظر دیگری دارید؟ شخصیت ها فقط زمانی زنده میشوند و تحرک و فعالیت خود را شروع میکنند که خود را جای آنها میگذاری، به جای آنها فکر میکنی، حرفهای خودت را در دهان آنها میگذاری و زبان خاص خودت را به آنها تحمیل میکنی و جهانی را در این جایگزینی جعل میکنی تا حرف خودت را بزنی. در باغهای شنی نشانی از رستگاری نبود. به آن باور ندارید و یا آن را موهبتی میدانید که در انحصار افراد خاصی است؟ رستگاری از چه چیز و به چیز؟ آیا رستگاری برای آدمی که هیچگاه جایگاهی در اجتماع ندارد و هیچ محل آسایش و امنی جز زندان نمیشناسد همان معنی را دارد که فرضا برای یک معلم، کارگر، رفتگر یا خانهدار و...؟ رستگاری برای من آرامش و ثبات است و به آن باور دارم و گمانم همه در آرزوی رسیدن به آن هستند. سعادت یعنی شادی و رستگاری یعنی آرامش. هر کس آرزوی خود را در جایی و در حالی مییابد. نه، یعنی بله رستگاری حق همه است. حالا کسی به حقش برسد یا نه حرف دیگری است. باغ های شنی را به روح برهی گمشده تقدیم کردید... کمی از برهی گمشده بگویید! بره گمشده در انجیل کنایه از افراد گناهکار است که پیامبران جهت نجات آنها و بازگرداندن ایشان به گله مبعوث شدهاند، پیش از اینکه طعمه گرگ بشوند. این تقدیم کنایه از این است که انگار برای نجات آنها کمی دیر شده و بهتر است برای روحشان آمرزش بطلبیم. در ضمن ادای دین بود به معلم و سرورم گلشیری به خاطر رمان "بره گمشده راعی". در داستانهایتان اعتراف هم میکنید؟ به دروغ، ناکامی، عشق، امید، ترس و... اعتراف نکردن، بله اعتراف نمیکنم که دروغ و ناکامی و عشق درونمایه کارهایم از زندگی شخصی مایه گرفته است و همچنین اعتراف نمیکنم که باغهای شنی را با لذت نوشتم، لذت فراوان و همچنین اعتراف نمیکنم که نوشتن وظیفه لذت بخشی است که زمانهای اختصاص یافته به آن را جزو عمرم محسوب نمیدارم. اعتراف نکردن را اعتراض میدانم... اعتراض به سنت اعترافگیری در مواردی که خودمان پاسخ را میدانیم، یا فکر میکنیم میدانیم و یا بلوف میزنیم که ـ میدانیم ـ ما همه چیز را میدانیم پس بهتر است خودت به آنها اعتراف کنی، به نفعت است. به قول راوی دو دوسر " باشه بهش میگم" ولی نمیگوید. دنیایی که در باغهای شنی به تصویر کشیدید برای بیشتر مخاطبان بکر و ناشناخته است. آنچه که بر متفاوت بودن اثر میافزاید این است که نسخهی بیرونی قهرمانان- به جرات بگوییم تنها قشری هستند که هرگز داستانهایت را نمیخوانند. چهقدر به این نکته توجه کردید؟ مخاطب نبودن شخصیتهای داستان، سوال خوبیست که خودم بارها از خودم پرسیدهام و جواب خوبی برای آن پیدا نکردهام. این جماعت اغلب سواد درست و حسابی ندارند، اگر هم داشته باشند کتاب خواندن دغدغه ایشان نیست مگر "عکس مکس" داشته باشد. در مقابل این سوال دوباره به انگیزهام از نوشتن شان رجوع کردهام و متوجه شدهام که پر واضح است آنها مخاطبم نیستند بلکه کسانیاند که نمیخواهند حتی به آنها فکر کنند حتی پدر و مادرشان- اگر داشته باشندـ و اینکه قرار گرفتن در یک موقعیت نباید موجب سلب حد اقل چیز لازم در مورد یک انسان بشود. نادیده گرفته شدن این موجودات تنها ویژگی آنهاست. هیچ مرجعی در جهان از این خطاکار حمایت نمیکند و اصلا برای مجازات اوست که ظاهرا این دم و دستگاه اجتماع بر پا شده است در همه دنیا ولی این گروه- مجرمین خرده پا از طبقات مادون و یا بی دست و پا ـ اتفاقا تنها کسانی هستند که اغلب وجه سلبی قانون به طور اکمل و به میزان کافی و نه لزوما شافی در موردشان به اجرا در میآید، سهل است جریمه هم میشوند و به پشت دیوار فراموشی وجدان بشری رانده میشوند بدون هیچ احساس تاسفی، آشغالهای جامعه. یادمان هم هست ضمنا که این آشغالها هر کدام آدمند فی نفسه. حتی سگها و گربههای ولگرد حامی دارند ولی اینها به این حد هم محلی اعراب ندارند. حتی از طرف خودشان، این افراد حس صیانت نفس خود را از دست دادهاند و تقریبا دیگر آدم نیستند که توقع رفتار انسانی از ایسان داشته باشیم و یا حتی مخاطب قرارشان بدهیم. داستان کوتاه بر خلاف رمان کامل است. اضافه کردن چیزی به داستان و یا برداشتن چیزی از آن امکان ندارد. به نظر شما چه کسی در این زمینه در ایران و یا در عرصه جهانی به نسبت موفق تر از بقیه بوده است؟ کی گفته؟ کدام داستان ایرانی چه کوتاه چه بلند در عرصه جهانی مطرح است چه برسد به کمی موفقتر-لابد بوف کور!- واقعیت این است که ادبیات ایران به خصوص در این چند سال آن چنان سیر نزولی و انحطاطی را تجربه کرده است که میرود تا در عرصه داخلی هم محلی از اعراب نباشد چه برسد به عرصه جهانی. ادبیات داستانی که بی تعارف " باغهای شنی" یک چشم باباقوری شهر کورهایش باشد که به نظر اهل فن حتی براحتی قابل ترجمه نیست را کجای عرصه جهانی میبرند آخر؟ نویسنده مورد علاقهی شما کیست؟ ویژگی آثارش چیست؟ نویسنده مورد علاقه من یا نویسندههای مورد علاقه من کم نیستند. مورد داستانی از ایرانیها محمدرضا صفدری محض داستان تیله آبی که شایدـ بهترین داستان این سالها باشدـ شهریار مندنیپور از سایههای غار بگیر تا مومیا و عسل و دل و دلدادگی. ساعدی در کل. دانشورِ سو و شون، منیروی اهل غرق. خارجیها گل سرسبد زنان داستان نویس، خانم کارول اوتس، اغلب کارهای باشویس سینگر، سال بلو، براتیگان و جانم برایتان بگوید کالوینوی شبی از شبهای زمستان. اما پیامبر ادبی من تا همیشه فیودور داستایوسکی بزرگ است. از نوع نگاه هرکدام به جهان، چیزی در اثر آدم جا میماند. شاید تلخی مورد نظ رشما و آن پَرهیب رستگاری از داستایوسکی به کارهایم سرایت کرده است. به هنگام نوشتن به خلق واژه یا عبارت تازه احساس نیاز میکنید یا به واژههای کنونی بسنده میکنید؟ کاش میشد برای هر حرف تازهای واژهی تازه خلق کرد ولی متاسفانه واژههای موجود نیز به دلایل زیادی بی مصرف باقی میماند یا به دلیل بیسوادی یا به خاطر ترس از ممیزی، ولی فکر میکنم در واژهسازی نیز باید جانب اعتدال را رعایت کرد. کار حضرات لغت ساز به حد کفایت به تماشا کشیده شده است تا دیگر نیاز به امداد غیر نباشد. انتخاب عنوان چه جایگاهی نزد شما دارد؟ در لحظه تصمیم میگیرید و یا تامل میکنید؟ و اما اسم داستانها. همیشه اول اسم را پیدا کردهام بعد داستانش را نوشتهام و از این لحاظ کارم شبیه همان کسی است که برای دکمهای که مییابد کت و شلوار میدوزد! ولی از شوخی گذشته من عنوان اثر را که خیلی از دوستان سرسری میگیرند سهل است حتی اسم نمیگذارند، را جز عناصر مهم یک اثر میدانم. مثل یک آدم که اسمش قبل از خودش معرف بخشی از هویتش است. حالا کار نداریم که خیلیها اصلا شباهتی به اسمشان ندارند. ولی در داستانها از این اختیار برخورداریم که اسم مناسبی برای موجودی بگذاریم که تمام سرنوشتش از آغاز تا پایان در دست ما رقم خواهد خورد. به یقین نقدهای زیادی در مورد آثارتان شنیدید و یا خواندید. کدام یک برایتان سازندهتر بود؟ هیچ کدام از نقدهایی که شنیدهام، گرهای از کار نوشتن من نگشوده البته بیشتر نقدهای مثبت و اظهار لطف و تعریف شنیدهام و دوستان منتقد از این نظر مرا کمی لوس بار آوردهاند. ولی یک نقد منفی خواندم در نشریه مرحوم هفت از یک نفر به نام عباس عبدی- شباهتش با عباس عبدی سیاست پیشه فقط به همان اسم محدود است- اولش خوشحال شدم که بالاخره یک نفر پیدا شد تا پنبه کارم را بزند و من هم در این میان چیزی یاد بگیرم ولی هیهات! طرف هر چی دق دلی و فحش داشت همه را ریخته بود روی من چون بنا به متن مطول و منتقدانهاش! چک بیمحل به او داده بودند بابت فروش ماشینش و توی راه بندان ناشی از شهر آوردـ از آن واژههای مسبوقالذکر- سرخابیها با خانواده تو ماشین- نمیدانم همان ماشین کذایی فروخته شده، پس لابد پسش گرفته یا یکی دیگر ـ وندالهای ورزشی اندکی سر به سرش گذاشتهاند و حضرت عبدی همه را از چشم من دیده است و گویا من و کتاب ضاله باغهای شنی مسوول نابسامانی اوضاع هستیم و بودهایم. در همین جا از طرف خودم و کتاب و بقیه دنیا از ایشان عذر خواهی نموده و در ضمن تقدیر از تشدید طرح امنیت اجتماعی از مسوولین مربوطه میخواهم اولا در صورت امکان برای ایشان گارد محافظت از اوباش و اراذل ریسهکن شده در نظر بگیرند. ثانیا آثار مطالعاتی ایشان را قبل از خودش از نظر غیر ضالهگی! و آنتی صحت المزاج بودن بازبینی کنند. خودم هم منبعد قبل از مجوز ارشاد کارهایم را از رویت ایشان جهت صدور اجازه نشر در عامه بگذرانم به عون الهی. پیشنویس کارهایتان چهقدر تغییر میکند؟ تغییرات که فراوان اتفاق میافتد. تغییر کرده است، همیشه اول یک چیزی مینویسی بعد عوض میشود. در نهایت یک چیزی از آب در میآید که اولش حتی در خواب هم نمیدیدی. میدانید اصلا شروع لذتش در همین غیر قابل انتظار و پیش بینی ناپذیر بودن است و تغییر و تغییر تا به اوج لذت خلق یعنی متن نهایی میرسی. با کمی بدجنسی میگویم کاش میشد این لذت را با آدمی شریک شد. وقتی شروع به آفرینش یک اثر میکنید به اینکه چاپ خواهد شد یا نه میاندیشید و به اینکه تا چه اندازه با سانسور مواجه خواهد شد؟ این امر چهقدر بر کیفیت کارهایتان تاثیر دارد؟ بله، زیاد پیش آمده است مخصوصا حالا که آشنایان با کار آدم دلشان میخواهد چیز دیگری از تو بخوانند حیفات میآید به خاطر یک کلمه یا یک جمله اثرت را غیر قابل انتشار کنی و به ناچار مثل خیلی چیزهای دیگر تن میدهی. قصد ندارید رمان بنویسید؟ رمان همیشه دغدغه کسی است که با داستان نوشتن سر و کار دارد. من هم از این دغدغه بی نصیب نیستم. اصلا اولین کارم که چاپ شد رمان بود. رمان "کوچه صمصام"ـ مخصوص نوجوانان ـ توسط انتشارات کانون پرورشی فکری. الان هم دست اندر کار نوشتن یک رمان هستم اگر خدا بخواهد و شیطان بگذارد. از رمان کوچه صمصام بگویید. رمان یاد شده اولین اثر چاپ شده من که رمان نوجوانان بود در سال 1381 منتشر شد و فضای یک محله قدیمی مرکز تهران را در سالهای موشکباران پایان جنگ ترسیم میکرد از زبان یک پسربچه 12 ساله و مضمون آن حول تغییر نام کوچه ها و خیابانها با نام شهدای جنگ دور میزد. این اثر جایزه اول ویژه ادبیات دفاع مقدس، جایزه اول دو سالانه ادبیات پایداری وزارت ارشاد، جایزه ویژه کانون پرورش فکری و کاندیدای جایزه کتاب سال، مهرگان و ... را ربود و حایز شد تا یکدفعه حضرات فهمیدند که این کتاب حدود 3 سال توی گیر و دار رد و قبول گیر کرده و نویسندهاش هم ذنب لایغفر شاگردی گلشیری و یک سری اتهامات وارد و ناوارد دیگر را در کارنامهاش دارد ترمز جوایز را کشیدند، سهل است تا الان فقط یک چاپ دیگرش را اجازه دادند و خلاص. در مراسم دریافت جایزه گلشیری برای باغهای شنی، محمد علی سپانلو این نوید را به دیگران داد که حمید رضا نجفی، ژان ژنهی ایرانی خواهد شد. چه قدر به گفتهی او اعتماد کنیم؟ راستش را بخواهید تا قبل از گفته سرورم سپانلو در مورد ژان ژنه بودن این بنده فقط اسم این بابا را شنیده بودم ولی همین حرف استاد سپانلو باعث شد که بروم مثل بقیه کمی تحقیق و تفحص کنم. نتیجه: یک یاروی بد قیافه فرانسوی ـ مگر فرانسوی خوش قیافه هم داریم غیر آلن دلون؟ ـ با سر و شکل ژولیده پولیده بد لباس که نمایشنامه نویس مهی است و توی کارهایش حرفهای بی تربیتی زیاد میزند و آخر از همه گمانم سال 1988 مرده است. احتمالا غیر از آدم مهم ادبیات نمایشی فرانسه و مرده بودنش سایر وجوه تشابهام مد نظر آقای سپانلو بوده است. کار جدیدی در دست دارید؟ آخرین کارم مجموعه 3 داستانی است به نام دیوانه در مهتاب که به تازگی نشر چشمه زحمت انتشارش را بر خود هموار کرده است و مجموعه دیگری هم دارم جمع و جور میکنم تا کی در بیاید. و در آخر؛ کابوس یک نویسنده چیست؟ کابوس یک نویسنده میتواند به رویای او تبدیل شود اگر زمانی که در برابر صفحه سفید قرار گرفت قلمش بی وقفه و مدام بنویسد و بنویسد. ننوشتن و بدتر از آن چیزی نداشتن برای نوشتن کابوس بزرگی است که نویسنده در مقابل آن باید برود و هر کجا خواست سرش را بگذارد و بمیرد.
اين مطلب برگرفته از سايت بامداد خبر است
|
نویسنده ساینا ایمیل =sasa /s در تاریخ 1389/03/20 ساعت 20:42:11 من 12 سالمه برام زیاد جالب نبود |
|
|
آخرین بروز رسانی ( 1388/07/17 ساعت 16:30:15 )
|