|
مروری بر تنهایی پر هیاهو اثر بهومیل هرابال
بهومیل هرابال در 28 مارس 1914 در برنو به دنیا آمد و در 3 فوریه 1997 در سن هشتاد سالگی وقتی میخواست از طبقهی پنجم بیمارستانی که در آن بستری بود به کبوترها دانه بدهد، از پنجره پرت شد و فوت کرد. هنوز کسی نمیداند هرابال عمدن میخواست به کبوترها دانه بدهد یا این مرگ اتفاقی بود!
او کودکیاش را در نیمبورک، جایی که ناپدریاش رئیس یک مشروب سازی بود، گذراند و کمی قبل از آغاز جنگ جهانی دوم در رشتهی حقوق وارد دانشگاه شد.
هرابال اگرچه فارغالتحصیل رشتهی حقوق در مقطع دکترا بود، اما هیچ وقت در رشتهی خودش کار نکرد. در عوض مشاغلی به قول خودش جنونآمیز داشت چون مامور تجاری، مامور بیمه، جوشکار، حمال کاغذهای باطله، کارگردان در تئاتر پراگ، دستفروش دورهگرد اسباببازی، کارگر ذوبآهن. . . هرابال یک کارگر روشنفکر بود مانند هانتا راوی داستان تنهایی پر هیاهو. از همین جا میتوان فهمید تجربیات نویسنده در زمینهی مشاغل گوناگون چه تاثیر عمیقی بر آثارش داشته.

هرابال از نویسندگانی بود که کار نوشتن را دیر شروع کرد، یعنی از سن چهل سالگی، اگرچه سالها پیش سرودن شعر را آغاز کرده بود ولی در حقیقت عمر نویسندگی هرابال چهل سال بود. اما در همین سالها شاهکارهایی خلق کرد که با استقبال بینظیر مردم چک و نویسندگان و خوانندگان دیگر کشورها رو به رو شد. تا جایی که میلان کوندرا ادبیات چک را به دو دورهی پیش از هرابال و پس از هرابال تقسیم کرده و این نشان دهندهی تاثیر عمیق این نویسنده بر نویسندگان هم عصر و بعد از خودش، است.
تنهایی پرهیاهو داستانی روانکاوانه و اجتماعی است. هانتا، راوی داستان در زیرزمینی نمناک و تاریک روشن با دستگاه پرس کاغذهای باطله را بسته بندی میکند. قربانیهای دستگاه او گاهی کتابهای نایاباندو او فکر میکند: من هیچ چیز نیستم جز یک قصاب که گوشت پاک میکند.
گهگاه او کتابهای ارزشمندی را از بین کاغذپارهها نجات میدهد و میخواند و این چنین به طور غریزی و خود به خود با فلسفه و ادبیات آشنا میشود.
آموزشم چنان ناخودآگاه صورت گرفته که نمیدانم کدام فکری از خودم است و کدام از کتابهایم ناشی شده.
میتوان گفت این داستان بیشتر شخصیت مدار است تا ماجرا محور و این حالات درونی آدمهای داستان به خصوص شخصیت هانتا است که داستان را پیش میبرد. داستان با این جمله شروع میشود:
سی و پنج سال است که در کار کاغذ باطله هستم و این قصهی عاشقانه ی من است.
این جمله و جملهی دیگری با این مضمون:
آسمان عاطفه ندارد.
درواقع ترجیع بند داستان است. این دو جمله علیرغم بار معنایی عمیقی که دارند و ضرورت وجودشان در متن، یک ریتم زیبا اما مکرر به سیر داستان میدهند. انگار نویسنده خواسته با این ترفند به دایرهی بستهی زندگی و لحظاتی که پشت هم میآیند و هر یک تکرار بیتغییر لحظهی پیشین است، اشاره کند. با این همه اگر داستان را به دو قسمت تقسیم کنیم. قسمت اول که راوی به عشقبازی خودش با کاغذهای باطله و دستگاه پرس قدیمیاش میپردازد و از آنجا که سر و کلهی پرس عظیمالجثهای که در دقیقه چند تن کاغذ را خمیر میکند، آغاز قسمت دوم داستان است. میتوان گفت در قسمت اول ، با تمام مکرر بودن جریان زندگی یک جور روح شاد در جریان است. این شادی حسی بسیار شاعرانه است. شادی که با اندوه عشقی دیرین گره خورده، یک جور شادی نوستالژیک. اگرچه فضای داستان یکسره بوی نم، فاضلاب، عرق بدن، آت و آشغال و پلشتی میدهد و آسمان، همان تکه آسمانی که از حفرهی بالای سر کارگر زیر زمین نمور پیداست معمولن خاکستری و ابری است. با این همه تا نیمی از داستان راوی دچار نوعی خوشی عمیق است. و البته جنس این حال چیزی است غیر از بیخیالی که آدمی از مستی دچارش میشود. چنین حسی را تنها همین شخصیت که هرابال ساخته میتوانست درک کند و به خواننده منتقل نماید. یک آدم مجنون کتاب. شخصیت هانتا همان کارگر زیر زمین نمور، شخصیت فوقالعادهای است که شاید بتوان گفت از آدمهای بینظیر آثار ادبی است. او یک کارگر روشنفکر در کشوری سوسیالیستی است و همین عنوان کافی است تا خواننده از هانتا یک فعال سیاسی در ذهن بسازد و داستان تا قعر شعارهای دهان پر کن طبقهی کارگر فرو رود. اما نویسندهی چک با خلاقیت شگرفی که دارد از هانتا آدمی میسازد که دیوانهی کتاب است و خواندن کتاب، برایاش مثل تنفس میماند. کما این که بیشتر عمرش را در زیر زمینی نمور و نیمه تاریک میگذراند که جریان هوا به سختی از حفرهی بالای سرش تا انبوه کتابها و کاغذهای دور و برش حرکت میکند. انگار این مرد اکسیژن مورد نیازش را از لابهلای همین کلمات نوشته شده، به دست میآورد. هانتا با کتاب زنده است و البته کتاب و ادبیات را پدیدهای زنده و پویا میداند. وقتی از پرس کردن کاغذها میگوید، به خصوص در قسمت دوم داستان که خمیر کردن کاغذ را توسط دستگاه پرس عظیم توصیف میکند، انگار دارد از دستگاهی میگوید که جسمی زنده و بیش از آن روحی انسانی را له میکند و آدم را بیاختیار یاد صحنهای از فیلم the wall که آدمها یکی یکی در چرخ گوشت سقوط میکنند، میاندازد.
هانتا نه تنها کتابخوانی حرفهای است که مشروبخوار قهاری هم هست. در هر دو قسمت داستان، هانتا در مواقعی که از زیر زمین نمورش بیرون میآید به بطریهای مشروب پناه میبرد، اما در هر قسمت کیفیت و انگیزهی کارش متفاوت است. در قسمت اول داستان که در واقع اشارهای به قبل از صنعتی شدن دنیا دارد، مشروبخواری هانتا فقط به این خاطر است که میخواهد روی پا بماند، او باید نیروی این را داشته باشد تا کار طاقت فرسای پرس کردن کتابها را ادامه دهد:
سی و پنج سال است که دارم به تناوب دکمهی سبز و قرمز دستگاه پرس خود را فشار میدهم و همراه با آن سی و پنج سال هم هست که دارم بیوقفه آبجو میخورم. نه آنکه از این کار خوشم بیاید. از میخوارهها بیزارم. مینوشم تا بهتر فکر کنم، تا به قلب آنچه میخوانم بهتر راه یابم . . .
اما بعد از آنکه در مییابد بیرون از زیر زمینش دنیا با چه سرعتی پیش میرود و دستگاههای تخریب و خورد کردن و له نمودن چهقدر پیشرفت کرده، او باز به مشروب پناه میبرد. اینبار اما برای فراموش کردن و فرو رفتن در حالتی نیمه هوشیار تا بتواند باز همه چیز را آن طور ببیند که آرزو میکند.
راوی بارها اشاره میکند که آسمان عاطفه ندارد و ما شاهدیم که زندگی چه روند مکرر و در عین حال طنز آمیزی دارد.
. . . مانچا طوری از قضیهی انتخاب خانمها و اعتراف عاشقانهی من به هیجان آمده بود که معدهاش آشوب شده و ناچار به توالت پناه برده بود، غافل از آنکه دنبالهی روبانهایش در لگن توالت آویخته و به کثافت آغشته شده است. . .
خاطرات عشقی هانتا و مانچا اشارهی به این روند طنز آمیز زندگی است. طنزی فلسفی که همانطور که میخنداند آدم را به فکر میبرد. طنزی سیاه که میخواهد تفهیمت کند، زندگی شوخی بزرگی است که تمامی ندارد. هیچ عظمت و شکوهی معنا ندارد و هیچ زیبایی ابدی نیست. طنز جاری در داستان، طنز موقعیت است. طنزی معصومانه که چنان بیخیال همه چیز را به مضحکه میکشد که گویی نویسنده خودش از کاری که میکند آگاهی ندارد و دقیقن همین جاست که شوخی هرابال اوج میگیرد.
البته این نگرشی است که ما در دیگر آثار ادبی نویسندگان چک هم میبینیم. به طور مثال میلان کوندرا که این چنین ادبیات چک را مدیون هرابال میداند، رمان شوخی را بر پایهی همین بینش نوشته.
ُپس از آنکه در سال 1968، چکسلواکی توسط نیروهای شوروی اشغال گردید، آثار هرابال ممنوع شد. اما قبل از آن رژیم چکسلواکی رفتاری معتدلتر نسبت به آثار فکری روشن اندیشان کشورش داشت. در همان دوران بود که داستانهای کوتاه هرابال الهام بخش موج نوی فیلمسازان چک شد.
اما چند سال بعد وقتی سربازان شوروی پایشان به میدان وانسکلاس رسید، دورهی آزادی اندیشه به پایان رسید. در آن زمان بود که هرابال برای کسب اجازهی چاپ کارهایاش دچار خودسانسوری شد، دورهای که دیگر از آن جوشش غریزی و ناگهانی که ویژگی آثار او بود، اثری نیست. تا دههی هشتاد فشار و تهدید سانسور و جو خفقان آمیز همچنان بر کشور حاکم بود. هرابال تنهایی پر هیاهو را که در مورد تخریب فیزیکی کتابهاست در همین سالها نوشت، که بر اساس آن در سال 1995 فیلمی از ورا کیس کارگردان چک اکران شد.ُ (مرجع این مطلب وبلاگی است که متاسفانه نام و آدرسش را حالا به خاطر ندارم.)
تنهایی پر هیاهو با راوی اول شخص آغاز میشود و تا پایان همینطور پیش میرود. این مناسبترین زاویهی دیدی است که میشد برای چنین داستانی انتخاب کرد تا راوی هنگامی که از تنهایی و احساسش نسبت به محیط، آدمها و کتابها میگوید برای خواننده ملموس باشد. انتخاب راوی اول شخص باعث شده در بسیاری از لحظات نویسنده تنها به همان چیزی که راوی از اعمال و رفتارش میگوید بسنده کند تا خواننده را به باورپذیری برساند. به طور مثال وقتی دایی هانتا میمیرد، او هیچ اشارهای به تالمش نمیکند و ما تنها شاهد عکسالعملی هستیم که میتواند نشانهی غم و اندوه باشد:
پایان کار روزانه توده کاغذهای باطله را با شیلنگ به آب میبستم به آنچه در زیر این کاغذها نهفته بود و جریان داشت فکر نمیکردم، به آنچه که چنان زیر سنگینی این تودهی کاغذ له شده بود که انگار در زیر پرس گذاشته باشند. . .
(البته بماند که این جمله از نظر ترجمه خالی از ایراد نیست.) داستان سرشار است از توصیفات بدیع و زیبا از حالات مختلف انسانی به صورت بسیار موجز و موثر:
. . . و من هم برایش دست تکان دادم. در آن لحظه حال کسانی را داشتیم که در دو قطار که در جهت مخالف یکدیگر در حرکت هستند، با تکان دادن دست با هم خداحافظی میکنند.
هرابال هنگامی که از پرس کردن و سوزاندن کتاب میگوید، باز هم از همین روش اشارات موجز استفاده میکند تا حس زنده بودن کتاب به عنوان محصول اندیشه را به خواننده القا کند.
نویسنده با آوردن شخصیتهایی مثل مانچا، دختران کولی، کارفرما و دایی . . . داستان را از یک تک گویی ملال آور نجات میدهد و در واقع به داستان ماجرا میبخشد. و قدرت نویسنده آن جا آشکار میشود که از هیچ کدام از این آدمها سرسری نمیگذرد و آنها را از تیپهای صرف و مسطح به شخصیتهای چند وجهی تبدیل میکند. خصوصن در پرداخت شخصیت مانچا نهایت تیزبینی را به کار میگیرد:
. . . فکرم متوجهی مانچا بود که بدون آنکه خودش بداند به چیزی تبدیل شده بود که به خواب هم نمیدید، که به حدی دست یافته بود که هیچ کس را به آن دسترسی نبود . . .
در مورد ترجمه داستان، بايد گفت انتظار ميرفت پرويز دوايي توجه بيشتري از خود بروز دهد. دوايي در نقدهاي سينمايياش بارها نشان داده آدمي است با حس و حال قوي و تاثير اين نيرويي را كه از روح حساس او نشات ميگيرد حتا ميشود در متن فارسي تنهايي پر هياهو هم ديد، اما نميتوان گفت ترجمه چندان دقيق بوده. تكرار بعضي از كلمات كه ميشد به قرينه حذف شوند، استفاده از كلماتي كه معنايي را كه بايد دارا نيستند و به كار بردن كلماتي بيگانه و غير داستاني كه البته معادل فارسي هم دارند، از ضعفهاي كار مترجم است:
. . . چندي پيش يكي ازاين ماشينهاي جمع و تفريق را خريدم، دستگاه بسيار كوچكي كه از كيف بغلي بزرگتر نيست. بعد از آنكه به خودم جرئت دادم و با آچار پشت آنرا باز كردم . . .
. . . نه اين كه انسان نخواهد بيعاطفه باشد. . . ( نه این که انسان بخواهد بیعاطفه باشد.) تا جملهي منفي در منفي مثبت نشود!
. . . و نوع محتوي فاضلابها هر روز چنان با روزديگر فرق دارد، كه در رابطه با جريان فاضلابها و نوع آن ميشود نموداري ترسيم كرد. مثلا درارتباط با فراز و فرود جريان كاپوتهادر شبكهي فاضلابها . . . (در مورد یا چیزی نظیر این شاید بهتر میبود.)
. . . ژنرالها در تاكيواكيهايشان ( بيسيمهايشان ) با تحكم فرمان ميدهند.
نکتهی قابل توجه و البته تعجب برانگیزی که در مقدمهی مترجم بر این کتاب آمده، این بود که مجموعهی مرواریدهای اعماق از همین نویسنده، که در سال 1963 اجازهی چاپ پیدا کرد به فاصلهی یکی دو ساعت بعد از انتشارش نایاب شد و یا سالی یکی دو بار به هنگام انتشار کتابهای جدید، مردم چک مقابل کتابفروشیهای شهر صفهای چند صد متری تشکیل میدادند! جای حیرت دارد و البته بسیار رشک برانگیز است که ملتی این چنین فرهنگ دوست باشد و با این اشتیاق روشنفکران کشورش را حمایت کند. شاید یکی از دلایل جهانی شدن ادبیات کشوری مثل چک با تمام فشار حکومت سانسورچی، همین باشد. بیشک این برخورد ملت با فرهنگ و ادبیاتش اعتماد به نفس و قدرتی مضاعف به هنرمندانش میدهد تا جای عزلت گزینی و کناره گیری با تمام فشار استبداد و سانسور همچنان در صحنهی هنر و ادبیات بتازند.
نوستالژي!:
تمام مدتي كه كتاب را ميخواندم، خاطرهاي از گذشته در يادم زنده شده بود. خودم را ميديدم سالها پيش، وقتي بستهبنديها به شكل امروز نبود. زماني كه هنوز پنير را توي روزنامه ميپيچيدند و تخمه را توي پاكتهاي كوچكي كه از كاغذهاي باطلهي كتابها و روزنامهها ميساختند، ميريختند. آن وقتها يادم هست با چه ولعي اين كلمات جسته و گريخته را ميخواندم. كلمات خيس از آب شور پنير تبريز يا لك شده از گل و لاي سبزيها. اين كلمات و اين اوراق حسی ديگر داشتند. انگار بسته به بخت و اقبالت چيزي دستت برسد. يك وقت كتاب درسي، يك وقت صفحهاي از يك مجله، يك بار برگي از يك داستان . . . و اين خطها و كلمات و ورقها هر كدام شناسنامهي خودشان را داشتند، يعني هميشه خيال ميكردم اين كاغذها كجاها بودند، صاحبشان كه بود، و چه اتفاقي آنها را تا اينجا رسانده؟ با خودم فكر ميكردم چه حادثهاي ممكن است شخصيت يك برگ از كتابي را تا حد كاغذ پارهاي كه تكهاي پنير تويش ميپيچند پايين بياورد؟
|